گل من! فردا روز تولد توست...تو را با گام هایی کوچک به دنیایی رهنمونم که پر است از دورویی و نفاق؛ پر است از سیاهی و نیرنگ؛ پر از تزویر و ریا... عزیزکم! برای تو از چه بگویم که همبازی اطلسی هایی و هم آواز شاپرکها... دلگیر مشو اما تو فردا به دنیای آدمک هایی می آیی که قدر مهتاب را نمی دانند...اینان دیرزمانیست با شاپرکها قهرند و در هیاهوی شب گم شده اند... پسرکم!از اینکه به دنیایی هدایتت کرده ام که خود از آن متنفرم شرمسارم!... گهگاه که به معصومیت نگاه پر امیدت فکر می کنم به خودم می گویم.... در حقت جفا کرده ام.... پس مرا ببخش....
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط پاییز |