تبليغاتX

پاییز

پاییز

می نگارم به خاطر تو ای هم بغض، شاید تسکینی باشد برای روح خسته ات

 

آن روز كه آمدي خانه تاريك دل را با حضورت چراغان كردي ... زنگار آينه را گرفتي و عطر سيب در فضا پراكندي. يادت مي آيد به همه پرنده ها دانه محبت دادي؟ حتي كركسها...آن روز آبشارها آواز مي خواندند و چلچله ها برايشان ساز مي زدند. شاپرك ها چقدر قشنگ تر شده بودند...راستي يادت هست آن  روز ماه نقره اي آسمان همين جا روي درخت انار نشسته بود و آرام لبخند مي زد؟؟

...امروز؛ آن ها كه نه طعم آمدنت را چشيدند و نه مزه حضورت را احساس كرده اند در خيالشان از تو مي گويند!!! و من متحيرم ازآبها و آبشارها؛ از آينه ها و شكوفه ها؛ از پروانه ها وشاپرك ها؛ من متحيرم از ماه نقره اي آسمان كه سكوت كرده واز حقيقتي كه ديده است هيچ نمي گويد....

خدايا؛ بر بهترين بنده ات درود فرست و سلام و صلواتت تا قيامت بر او و خاندان پاكش باد.

پاييز

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 توسط پاییز |

<