کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم آسمان آرزوهايمان آبي كوچه هايمان كوتاه ثروتمان سيب انتهاي قصه هايمان شيرين .... دنيا را ببين... پاييز
اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 توسط پاییز |
در كلاسي ساكت و بي رنگ ورو پشت ميزي بي رمق بنشسته بود دخترك، اسب نجيب چشم را در چمنزار كتابش بسته بود در دل او رعد و برق دردها ذهن او ابري تر از پاييز بود فكر ديشب بود؛ ديشب تا سحر بارش باران شب، يكريز بود سقف خانه چكه مي كرد و پدر رفت روي بام تعميري كند شايد از شرم زن و فرزند خوش رفت بيرون بلكه تدبيري كند وقت پايين آمدن از پشت بام نردبان از زير پايش ليز خورد دخترك در فكر ديشب غرق بود ناگهان دستي به روي ميز خورد لحن تندي با تمام خشم گفت: تو حواست در كلاس درس نيست بعد هم او را جريمه كرد و گفت: چاره كار شماها ترس نيست بعد هم يك سيلي جانانه اي صورت بي جان دختر را نواخت رنگ گل هاي نگاهش زرد بود از همين رو، رنگ و رويش را نباخت درس آن روز كلاس دخترك شعر ابر آلود باران بوده است با تمام آن همه حرف قشنگ چشم دختر، ابر گريان بوده است شب سر بالين بابا، دخترك "باز باران، با ترانه" مي نوشت سقف خانه اشك مي باريد و او "مي خورد بر بام خانه" مي نوشت... (......) سلام به همه دوستاي گلي كه هيچوقت فراموشم نكردن... و حتي زماني كه توي كلبه پاييز نبودم؛ اومدن و دل نوشته اي روي برگاي زردش حك كردن و... به يادگار گذاشتن. از امروز، پاييز حتما" زود به زود آپ مي شه، با حضور گرمتون دلگرم ترم كنين. پاييز
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 توسط پاییز |