تبليغاتX

پاییز

پاییز

می نگارم به خاطر تو ای هم بغض، شاید تسکینی باشد برای روح خسته ات

هروقت زمستان مي رود ،با خويش عهد مي بندم كه هيچگاه از بهار فاصله نگيرم،به دلم قول مي دهم كه او را به تماشاي باغ واژه ها ببرم،به دستهايم مي گويم كه شهاب هارا در شبي رويايي به ملاقاتشان خواهم آورد...

هر وقت بهار مي آيددلم مثل روزهاي ابري گيلان مي گيرد،احساس خوبي ندارم ،فكر مي كنم بخشي از روياهايم گم مي شوند،احساس مي كنم قسمتي از وجودم در جايي مي ماند،يا شايد...

در مهي سنگين به دنبال گمشده ام مي گردم،به دنبال انگشتان احساسم،تا شايد كمي از غربتم را كم كنند،دلم را كنار گلدان كوچك شمعداني جا مي گذارم تا درزلال همسايگي گلها غريب تر نباشند...

هر وقت بهار مي آيد پنجره هاي آوازم را به سوي خانه ي تو باز مي كنم و با ماهيان قرمزتنگ بلورسرود مهر مي خوانم

هر وقت بهار مي آيد نگاهم را از رودخانه ها قرض مي گيرم و به دور دستها خيره مي شوم تا  شايد نگاه انتظارم را بخواني،آنگاه روي مرتفع ترين قله اساطيري مي ايستم و درختان گمشده را فرياد مي زنم،...تو را فرياد مي زنم و بعد شبيه مهرباني تو مي شوم...از تو مي خواهم امسال نيز لحظه به لحظه در كنارم باشي...

نوروز ۸۶ خجسته و مبارک

پاییز

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 توسط پاییز |

 

برای او که چون پرنده ای کوچک ناگهان از بام خانه مان پر کشید و...رفت...

امروز از همه سراغ تورا گرفتم .از ابرها و گنجشک ها,سنگریزه ها و برگ ها,از همه گلبرگ هایی که با عطرشان دوست بودی,از مسافران قلب کوچکت,از کیف و قلم و دفترت ...باور کن اینجا بدون تو سوت و کور است...وقتی لبخند می زدی نیلوفری به جمعیت جهان اضافه می کردی ...یاد لبخندت که می افتیم یادمان می آید ماه را گم کرده ایم. بدون تو بلور رویاهایمان شکست,بی تو آینه هایمان لبریز درد و آه است...هنوز رد پایت در جای جای خانه به چشم می خورد ...در باور هیچکس نمی گنجد که امسال بی حضورت تحویل شود.بی تو بهار برایمان توهمی است بزرگ که طبیعت را به بیراهه می برد...تو بهار را با خودت برده ای ...راستی برایت خواهم گفت که اردیبهشت امسال شاه توت حیاط خانه طعم سنگین بغض را به همراه خواهد داشت...و تابی که به درخت سنجد آویخته بودی باد به یادت تکان خواهد داد.بعد از رفتنت نامه هایت را که به مقصد بهشت نوشته بودی خواندیم...چقدر کودکانه و صمیمی فرشته ها را سفارش کرده بودی که مراقب مادر بزرگ باشند...سفارش کرده بودی که یادشان نرود حتما" شب ها لامپ اطاقش را خاموش کنند تا خوابش ببرد........نمی دانم شاید چون جوابی نگرفتی صبر کودکانه ات سر آمد و ...راستی حتما"برایم بگو جواب سوالی را که آخرین بار از من پرسیدی گرفتی ؟...

( چند روزه این ترانه رو به یاد تو گوش می دم...)

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب  بی رنج و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

توی خواب گلای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه

جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکارو جاگذاشتی

قانون جنگلو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

توی جنگل نمی تونستی بمونی

دلتوبردی با خود به جای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی می گه

می دونم می بینمت یه روزدوباره

توی دنیایی که آدمک نداره...

 

شاید دلهایمان آنقدر در سکوت بماند که طعم دیدار را فراموش کند...

پاییز

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 توسط پاییز |

<