پس از یک ماه واندی به کلبه ی پاییزی ام سری زدم بگذار ساده بگویم ...دلم برایش تنگ شده بود ....رد پای دوستان همیشه همراهم را آنجا دیدم ...پر شده بود از برگهای پاییزی که روی تک تکشان پیامهایی به زیبایی و مهربانی نوشته شده بود.دلنوشته ها را یکی یکی خواندم...نمی خواستم مرور خاطرات کنم ولی یک به یک برایم تداعی روزهای قشنگ تابستان بود ...دلم برای پست های زیبایتان تنگ شده بود ....به همه سرزدم به پرنیان که اینبار با فریادی مسکوت می نوشت...می نوشت ولی با همان یکدلی و قشنگی خودمانیم به راستی که پرنیان خیالمان را تا کجاها می گستراند ....به ویترین آینه و احسان سر زدم. باز هم پستهای پند آموز احسان و اینبار زشت و زیبا ...(آدمیست دیگر هیچ کاریش نمی توان کرد) و آینه که متنهای زیبایش همیشه به دلم می نشیند چه خوب از فاصله ها گفته بود از آدمی تا آدمیت و از خاک تا افلاک... راستی نمی دانم چرا دیگر از پستهای گذشته لولیان خبری نبود!. شده بود فتو وبلاگی که فقط با زبان تصویر حرف می زد زمستان زیبایی را به تصویر کشیده بود...به دفتر آبی سرزدم .آخرین مشق عشقش زیبا بود او گمشده اش را پیدا کرده بود ...به دوستی هم سرزدم که هنوز هم وقتش ضیق بود ...اینبار پاییز هم شبیه او شده بود... نمی خواهم در کنج کلبه ام تارهای غربت تنیده شود .حضوری دوباره خواهم داشت و با سرانگشت قلم به شیشه سکوت پاییز تلنگری خواهم زد...و تو ای همیشه همراه به دیدارم آمدی پرنده ها را با جوجه هایشان بیاور. تا در شبی برفی ترانه هایم را به آسمان ببرند. من اینجا زیر پلکهای سنگی در انبوه دریا و صخره گم شده ام.اما پرنده پر می زند می نشیند روی شانه های باد. ساقه های خیس باران می شکند ابر چتر خود را باز میکند و خاک با ترانه های نم نم جان می گیرد و پرشکوفه سر بر آسمان می ساید... پاییز که هیچگاه فراموشتان نمی کند...
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 توسط پاییز |