تبليغاتX

پاییز

پاییز

می نگارم به خاطر تو ای هم بغض، شاید تسکینی باشد برای روح خسته ات

پاييز

يكم گوشاتو تيز كن ... مي شنوي؟صداي پاي سلطان فصلاست كه با كالسكه طلاييش داره از كوچه باغاي شهرمون مي گذره و همه ي محله ها شده بوم نقاشيش.قلم موهاشو برداشته و پيرهن درختارو نقشاي جديد ميزنه ... جذاب تر و قشنگ تر.نارنجي، زرد، قرمز، تيره و روشن ... گاهي يه پس زمينه ازرنگ سبز درختارو مي ذاره تا خاطرات قشنگ بعضي از درختا پاك نشه...

از وقتي يادم مياد هميشه دوستش داشتم. قبول دارم گاهي اوقات غمگيني و افسرده گيش دل آدمو خون مي كنه ولي ...پاييز تو ذهن من غرور قشنگي داره... و غروبي قشنگتر...

فكرشو بكن توي اين غروبا يه بارون نم نم پاييزي هم بياد...چه حالي! بري زير بارون و قطره هاشو محكم تو بغلت بگيري و بهشون بگي كه چقدر دلت براشون تنگ شده... بعدش بشيني كنارشونو با همديگه به  ترانه ي كلاغا گوش بدين...

راستي اگه توي يكي از همين روزاي پاييزبخواي يكي از قشنگترين آرزوهاتو روي يكي از برگاش بنويسي؛ دلت مي خواد روي چه برگي و چي بنويسي؟؟؟...من مطمئنا" ميرم روي آخرين برگي كه به درخت چسبيده آرزومو مي نويسم واونقدر منتظر مي  مونم تا آخرين رقصشو ببينم. ببينمش كه مي چرخه و مي افته توي دستاي نقره اي زمستون...تا بره به سرزمين آرزوهايي كه من و تو با قشنگترين آرزوهامون مي سازيمش...

فقط خدا كنه برگاي آرزوهامون زود از درخت نيفته و زير پاي اونايي كه به ياد من و تو نيستن خش خش نكنه ... كه ديگه اونوقت آرزويي باقي نمي مونه...

پاييز

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385 توسط پاییز |

<