تبليغاتX

پاییز

پاییز

می نگارم به خاطر تو ای هم بغض، شاید تسکینی باشد برای روح خسته ات

 

 

فكر كن اگر روزي دختركي شكل ستاره ها را از ياد ببرد

اگر روزي خجالت بكشي كه به گربه ها سلام كني

اگر روزي برايت مهم نباشد كه در كوچه پس كوچه آسمان پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند

اگر روزي دلت براي جوجه هايي كه مادرشان برنگشته شور نزند

اگر روزي نترسي فردا صبح خورشيد نيايد

اگر حتي دلت نخواست پشت كوهها سرك بكشي، كه خانه خورشيد رااز نزديك ببيني

اگر روزي براي آسماني كه دلش گرفته دعا نكني

اگر روزي آرزو كني قدت بلند شود ولي نه براي اينكه اشكهاي آسمان را پاك كني

اگر روزي ماه- همبازي تو- آنقدر كمرنگ شود كه تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نكني

اگر روزي دور قلبت سيم خاردار بكشي و تمام پروانه ها را بيرون كني

اگر روزي در مراسم تدفين درختها شركت كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را بخواني

اگر روزي...

.

.

آنروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي

فرداي آنروز ترا به خاك مي دهند و مي گويند: 

    "خيلي بزرگ شده بود"

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 توسط پاییز |

 

به چشمانت قسم بابا كه وقتي خانه مي آيي

به چشمان دلم ريزي همه خوبي و زيبايي

دودست مهربان تو هميشه بوي نان دارد

سر سفره كنار تو ، من و دنياي رويايي

براي قصه هاي من هميشه پهلوان بودي

اگر پيري ودلخسته ولي مانند دريايي

براي مادرم بابا نه فرهادي! نه مجنوني!

ولي من نيك ميدانم ، برايش مرد يكتايي

تمام شعر های من فدای جان بابایی

پدر ای قبله مادر تو هم دینی و دنیایی.

روزت مبارك...

 روز پدر

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 توسط پاییز |

غروب جمعه

از غروبی که زرد می ریزد روی این شیشه , خسته ام برگرد
پشت این لحظه های بارانی رو به کوچه , خسته ام برگرد
در سکوت امتداد می دادم تا تو باران چشمهایم را
با قدم های سبز خود امشب از همین پل که بسته ام برگرد
بر خیال مجسمت امشب در شبی از همیشه می سوزم
در زلال سیاه چشمانت ذوب شد چشم خسته ام برگرد
از تو گفتن سکوت شد یا بغض؟ یا کدامین غزل؟...ولی سوگند
مثل بغض همین غزل امشب در گلویم...شکسته ام...برگرد...

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385 توسط پاییز |

 

شده تا حالا حس کنی روحت سنگين شده؟؟؟شده تا حالا حس کنی که نميتونی خودتو تحمل کنی؟حس کنی نميتونی روحتو با خودت حمل کني....مثل يه بار زيادی رو شونه هات سنگينی ميکنه.....شده تا حالا حس کنی چقدر به خدا احتياج داری؟چقدر احتياج داری به حرفات گوش بده يا نه حد اقل يه گوشه چشم بهت نگاه کنه....شده حس کنی احتياج به زيارت داری.....ميخوای بری يه جا که روحت سبک بشه......اينقدر سبک که پر بزنه بره اون بالا پيش خدا......بعدش خيلی حس جالبيه که با يه عشق خاص بری وضو بگيري؛ سجاده رو پهن کنی...با يه حس عجيب سر نماز بايستی سر نمازی که بی وقته......فقط رو حساب حست داری ميخونيش......حس ميکنی با هر يه آيه ای که ميخونی يه پله ميری بالا با هر الله اکبر يه قدم بهش نزديک ميشی.......بعد ميرسی به يه جايی که ناخودآگاه موقع سجده داری زار ميزنی بی اينکه بخوای......بی اينکه دست خودت باشه......بعد وقتی سر از سجده برميداری حس ميکنی اتاقتو بوی گل نرگس پر کرده اما فقط خودت حسش ميکنی.....نه هيچ کس ديگه......بعد از اون گريه سر اون سجده حس ميکنی سبک شدی.....حس ميکنی ميخوای پرواز کنی.....حس ميکنی داری رو ابرها راه ميری.......باور کن خيلی حس خوبيه اگه تجربه نکردی يه بار تجربه اش کن.......باور کن بی فايده نيست......باور کن يه لطفی داره که دلت ميخواد اون سجده تا ابد ادامه پيدا کنه و تو همين طور باهاش حرف بزنی.......من الان خيلی سبکم.......خيلی.......حس ميکنم دارم پرواز ميکنم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385 توسط پاییز |

<