ازهمان روزي كه دست حضرت قابيل؛ گشت آلوده به خون حضرت هابيل. از همان روزي كه فرزندان آدم صدر پيغام آوران حضرت باريتعالي زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد، آدميت مرده بود. گر چه آدم زنده بود. از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند، وز همان روزي كه با شلاق خون ديوار چين را ساختند، آدميت مرده بود. بعد اين دنيا پر از دنيا شد و اين آسياب گشت وگشت. قرنها از مرگ آدم هم گذشت. اي دريغ! آدميت بر نگشت. قرن ما، روزگار مرگ انسانيت است. سينه دنيا ز خوبي ها تهي ست. صحبت از آزادگي، پاكي، مروت،ابلهي ست. صحبت از موسي وعيسي و محمد نابجاست. قرن موسي چومبه هاست. ……. صحبت از پژمردن يك برگ نيست، واي!جنگل را بيابان ميكند. دست خون آلود را از پيش چشم خلق پنهان مي كند. هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا آنچه اين نامردمان بر جان انسان مي كنند. صحبت از پژمردن يك برگ نيست. فرض كن مرگ قناري در قفش هم مرگ نيست. فرض كن يك شاخه گل هم در جهان يكسر نرست. فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست. در كويري سوت وكور، در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور، صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق، گفتگو از مرگ انسانيت است. (فريدون مشيري).jpg)
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385 توسط پاییز |
براي تو از چه بگويم كه حتي قلمم را هم ياراي نوشتن نيست در زلال بودنت...تو دريايي ،آينه اي ،آسماني ....نه از آسمان هم بزرگتري. امروز مي خواهم شعرم را با عطر آسماني تو خوشبو كنم و طنين ترانه ات باشم،تويي كه آواز هايت را هر صبح بين صدفها تقسيم مي كني. اكنون كه با توام زير سقفي از ليمو و ياس زندگي مي كنم. خوب ميدانم به خاطر حضور توست كه ديوارهاي اتاقم با بوسه هاي فرشتگان آذين بسته شده. اشكهايت راآنگاه كه دلواپس لحظه هاي دلواپسي ام بودي لابه لاي برگها و روي غنچه ها ديده ام.به سوسن و شبنم قسم مي خواهم بگويم : تو از اولين باران شتاب آلود بهار هم صميمي تري.... امروز مي خواهم روياي نيلوفران را برايت نقاشي كنم وبا تمام عشقي كه از خود تو ياد گرفته ام به خودت تقديم كنم...اي اولين وآخرين عشق دعايم كن در زمانه اي كه چشمهاي تو روشن تر و گرمتر از آفتاب مي تابد رفيق شب نباشم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 توسط پاییز |
هرچه نباشيم دست كم عزيز دلي هستيم،پس بگذار دلت را برايت بنويسم. بر شرم بن بست سينه اي كه شايد نتوانست كاري كند براي تو...اما شايد زماني برسد كه تو كاري كني براي دلت ...آن گاه كه اميد ماندن نيست ... حتي براي لحظه اي بگذار بنويسم از چراغ اميدي كه كم كم رو به خاموشي مي رود در پناه ثانيه ها...در گذر خاطراتي كه شايد ازين پس تنها اشكهاي مادري يادش كند، گاه و بيگاه .... بگذار بنويسم از چشمان انتظار كودكي به فردايي كه شايد هرگز نيايد ... بگذار بنويسم از .....تو كه مي تواني بودنت را جاودانه كني آنگاه كه به زيستن بيانديشي و به مرگ بخندي... چه زيبا گفت آنكه يادبودي هم گذاشت "لاله خونين وجودم را براي تو به امانت در سينه نگاهداشته ام در ازا يك لبخند تو بر عكس بالاي قبرم و شايد يك فاتحه بيشتر ... " و شايد يك فاتحه بيشتر.... فراموش مكن آنكه آفتاب را به زندگي ديگران ارزاني دارد، خود ار آن بي بهره نخواهد بود شما هم مي توانيد سهيم باشيد در جشن زندگي:www.iran-ehda.com
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 توسط پاییز |
چند وقت پيش توي يه نشريه مطلبي خوندم كه به نظرم خيلي جالب اومد دسته بندي آدما از روي ميزان اراده شون ومقاومت دربرابر سختي ها و مشكلات... خيلي مي تونه مفيد باشه ... آدما وقتي به يه در بسته مي خورن چهار دسته مي شن: گروه اول: بر مي گردن. گروه دوم: دستگيره رو مي چرخونن، اگه باز شد مي رن جلو ،اگه باز نشد برمي گردن. گروه سوم: دستگيره رو مي چرخونن، اگه باز نشد كليد مي ندازن، اگه كليد خورد مي رن جلو ؛اگه نه...بر مي گردن گروه چهارم: دستگيره رو مي چرخونن، اگه باز نشد كليد مي ندازن،اگه بازهم باز نشد يه كليد ديگه رو امتحان مي كنن.... راستي شما جزء كدوم دسته اين؟؟؟ ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ واسه پست قبلي داد بعضي از مهربونا هم در اومد اينكه چرا اينقد غمگين مي نويسم؟مگه پاييز هم تلخ ميشه؟چرا...؟ايندفعه محتواشو تغيير ميدم فقط به خاطر... <ازتمامي دوستان به خاطر حضورشا ن سپاس.>
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 توسط پاییز |
عمريست كه در زير سايه سنگين ديوار صبوري كرده ام و معناي يافتن را در طعم از دست دادن دريافته ام عمريست كه بوي روياهاي كال در اتاق كوچكم پيچيده ! دلتنگ شده ام، دلتنگ تر از هميشه ... بي قرار ...پر از بغض ... بهتر بگويم پاييز شده ام ، پاييز تلخ امروز... افسانه اي ساختم براي خودم . گفتم افسانه؟ نه آرزويي محال بود، در كوير مهر به دنبال غنچه هاي صميميت بودم ...من تشنه ي بهار بودم ، امروز سراب ديدم... سراب باران. نوايي محزون در ساز خسته دلم پنهان است ، مي خواهم بگويم : " اي دل بيا و باز به زخمم نمك بزن امشب براي غربت من ني لبك بزن" اي دل بگو كه چون بلوري ترك خورده اي .بگو كه شكسته اي ... اما ... خدايا ، چه ميشد كه رويا همان زندگي بود......
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385 توسط پاییز |
اي نمي دانم كدامين آيه روشن بر بلنداي نمي دانم كدامين صبح اي حرير خرمي باريده بر بذر صميميت سبزي انديشه هايم سطر سطر از شوق پيشكش بر گامهاي استوار تو اي حضور جاري تقدير در بروز باور اميد روزگارانت سراسر سبز بي خطر از لغزش ترديد شام هايت روز، روز ميلادت مبارك باد... وقتي چشم به دنيا گشودي همه نرگسها به تماشاي تو آمدند .دنيا مثل بوته اي سبز پيش پايم افتاده بود.پنجره ها همسايه ياسها شده بودند.ريواسها بوي دريا مي دادند.بنفشه هاي وحشي ميان دره ها راه مي رفتند و ماه براي اينكه ترا بهتر ببيند روي درخت انارنشسته بود... وقتي اولين گريه ات بدنيا آمد، دلم تكان خورد دعا كردم اشكهايت همه از جنس شوق باشد و شادماني. دعا كردم هميشه مثل اشك زلال بماني و هيچگاه از پله هاي غبار آلود غصه پايين نروي وهيچ طوفاني گيسوانت را پريشان نكند... وقتي اولين لبخند قشنگت بدنيا آمد،چشمانم به اشك نشست .دلم لرزيد با خود گفتم... .... تا وقت هست، تا معناي سياهي و فقر وظلم را نياموخته اي،كهكشانها را از آسمان بردار و در قلبت بگذار و دستهايت را پر از شاپرك و انگور كن...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385 توسط پاییز |