تبليغاتX

پاییز

پاییز

می نگارم به خاطر تو ای هم بغض، شاید تسکینی باشد برای روح خسته ات

 

گل من! فردا روز تولد توست...تو را با گام هایی کوچک به دنیایی رهنمونم که پر است از دورویی و نفاق؛ پر است از سیاهی و نیرنگ؛ پر از تزویر و ریا...

عزیزکم! برای تو از چه بگویم که همبازی اطلسی هایی و هم آواز شاپرکها... دلگیر مشو اما تو فردا به دنیای آدمک هایی می آیی که قدر مهتاب را نمی دانند...اینان دیرزمانیست  با شاپرکها قهرند و در هیاهوی شب گم شده اند...

پسرکم!از اینکه به دنیایی هدایتت کرده ام که خود از آن متنفرم شرمسارم!... گهگاه که به معصومیت نگاه پر امیدت فکر می کنم به خودم می گویم.... در حقت جفا کرده ام.... پس مرا ببخش....

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط پاییز |

 

 

یه وقتایی آدم دلش برا یه چیزایی تنگ میشه....

یه روزایی دلش هوای یه لحظه هایی رو می کنه....

یه دقایقی عجیب دلش میگیره....

و.... اونوقته که فقط یه صدا, یه سکوت, یه آهنگ,یه فریاد می تونه دلشو آروم کنه....

درست مث الان من.....

دلم واقعا برای این صفحه, این کیبورد, این آهنگ, این متنا و حتی کامنتای لبریز از مهبونیتون تنگ شده بود......

چرا ما آدما دلمون برا خودمون هم نمی سوزه

چرا نمی خوایم بدونیم که همین تیک تاک ثانیه های امروزه که فردا به خاطر اینکه دیروز تحویلشون نگرفتیم باید تو یه سکوت بشینیم و اشک بریزیم.....

...........

پاییز که آسمونش امروز خیلی گرفته بود.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 توسط پاییز |

 

 

من چه تلخم امروز....

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 توسط پاییز |

...

 همیشه شاد باشی و زنده... گل گلدون من

روزت مبارک

پاییز

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 توسط پاییز |

 1387/3/7

قلب من و تو را

پیوند جاودانه مهری است در نهان

پیوند جاودانه ما ناگسسته باد.

 

تا آخرین دم از نفس واپسین ما

 

این عهد بسته باد

 

 یارب این قافله را لطف ازل بدرقه باد...

 

پاییز

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 توسط پاییز |

 

آن روز كه آمدي خانه تاريك دل را با حضورت چراغان كردي ... زنگار آينه را گرفتي و عطر سيب در فضا پراكندي. يادت مي آيد به همه پرنده ها دانه محبت دادي؟ حتي كركسها...آن روز آبشارها آواز مي خواندند و چلچله ها برايشان ساز مي زدند. شاپرك ها چقدر قشنگ تر شده بودند...راستي يادت هست آن  روز ماه نقره اي آسمان همين جا روي درخت انار نشسته بود و آرام لبخند مي زد؟؟

...امروز؛ آن ها كه نه طعم آمدنت را چشيدند و نه مزه حضورت را احساس كرده اند در خيالشان از تو مي گويند!!! و من متحيرم ازآبها و آبشارها؛ از آينه ها و شكوفه ها؛ از پروانه ها وشاپرك ها؛ من متحيرم از ماه نقره اي آسمان كه سكوت كرده واز حقيقتي كه ديده است هيچ نمي گويد....

خدايا؛ بر بهترين بنده ات درود فرست و سلام و صلواتت تا قيامت بر او و خاندان پاكش باد.

پاييز

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 توسط پاییز |

 

وقتي شكوفه هاي بلوري درخت بادام قاصدكاي بهار مي شن؛ اون زماني كه جوونه هاي سبز علفا دل سرد زمينو مي شكافن و به خورشيد سلام مي دن؛ يا دم دماي نماز صبح، وقتي صداي گنجشكايي رو شنيدي كه روي شاخه هاي درختا غوغا به پا مي كنن... ايمان داشته باش كه لبخند شيرين خدا بي بهانه است...

... اون وقت به زلالي آب و آينه نگاه كن. دلتو بذار كنار شمعدوني هايي كه دل نازكشون گرفته و تو هم بي بهانه شادشون كن...

نازنين تر از بهار!

اون زمان كه با دعاي" حول حالنا الي احسن الحال" دل آبي آسمونو مي لرزوني .... به ياد من نيز باش.

     

                                                                                       نوروزت مبارك

                                                                                               پاييز

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 توسط پاییز |

...

 

صبر كن عشق زمين گير شود بعد برو
 
يا دل از ديدن تو سير شود بعد برو
 اي پرنده به كجا؟ قدر دگر صبر بكن
 
آسمان پاي پرت پير شود بعد برو
 باش با دست خودت آينه را پاك بكن
 
نكند آينه دلگير شود بعد برو
 يك نفر حسرت لبخند تو را مي دارد
 
خنده كن،عشق نمكگير شود بعد برو
تو اگر كوچ كني بغض همه مي شكند
 
صبر كن گريه به زنجيرشود بعد برو
خواب ديدي شبي از راه سوارت امد
 
باش تا خواب تو تعبير شود بعد برو

.... هیچ وقت مهربونیات فراموش پاییز نمی شه  

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 توسط پاییز |

 

خدايا؛ تو نويسنده نمايشنامه زندگي مني و من يك عروسك خيمه شب بازي بيش نيستم....عروسكي كه گاهي از خوشحالي اشكش در مياد و گاهي از غم...

اين روزا توي دلم طوفاني بر پاست كه آرامش درياي وجودمو از بين برده و كم كم داره ساحل دلمو زخمي مي كنه....بدجوري دارم  داغون مي شم...گاهي اوقات فكر مي كنم چون هنوز خودمو نشناختم آروم و قرار ندارم...از اين وضعيت حسابي خسته ام...

خدايا؛ تو كه اين نمايش نامه رو نوشتي، يه لحظه به درد دل اين عروسك گوش بده....مي خواد بگه احساس مي كنه براي اين نقش خيلي كوچيكه .... خسته شده.....تحمل اين همه فشارو نداره...

خدايا؛ .... مي شه نمايشنامه رو دستكاري كرد؟؟؟؟.....

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 توسط پاییز |

 

امروز آسمان پاييز عجيب دلش گرفته بود. نمي دانم چرا؟..

اما... خاطراتمان را ابري كرد و ذهنمان را باراني

اين را از گريه آرامش خواندم

 بي صدا در سكوت

     ...و بي هق هق ناگهاني ابر

                   پاییز

+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386 توسط پاییز |

<